صفحه نخست
آرشیو من
تماس با من
نویسنده امیر
آرشیو وبلاگ
آذر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
لینک ها
زندگی ما
بابای فردا
مژی خانم
حرف های ته دل من
هفت روز هفته هايم
تو را من چشم در راهم
قلب طلايی
گيلدا
درخت آرزو
دنيای آبی من
زندگي و پرحرفی های من
مامان ياسين
داستان زندگی من و تو
تجربه يک زندگی مشترک
آموزشی صدف
عاشقانه های من و شهرام
مرضيه
خانه ای برای تو
گلبرگ آبی
زندگی شيرين من
روياي سبز
اتفاق هاي روزانه
آرزومند
مامان برديا خوشگله
روزنوشت
يک بنده خدا
ثمين
دختر باران
خاطرات زندگی خودم
خانم و آقايی
زمزمه های دلتنگی
عسل مامان و بابا
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ هاي فارسي
اخبار ICT
تالارهاي گفتگو
آمار وبلاگ 
خروجی وبلاگ
طراح قالب لیلا سینکی
لوگو دونی
به دلیل گرفتاری خستگی و هزار ویک دلیل دیگه
از همه دوستان خوب این وبلاگ خداحافظی می کنیم
شاد و خرم باشید
ایمیل بدید

پيام هاي ديگران () | یکشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٧ - امیر |لینک به نوشته

سلام
مدتی هست حسابی گرفتار شدم . البته این فیلتر بودن پرشین بلاگ هم بدجوری رو اعصابم .شاید به زودی تصمیم به جابه جایی وبلاگ گرفتم
راستش از خیلی وقته که ننوشتم . از دیدن یک دوست مجازی توی یک دنیای واقعی . چه لحظه ای بود . و چه هدیه قشنگ و زیبایی که برای ما خریده بود. حیف که وقت تنگ بود.
از اینکه روز تولد همسرم رسید و بازهم من گیج این که چی بخرم واسش و آخر سر هم واسش یک رم 2 گیگی موبایل خریدم. ولی شاید اصلا خوشش نیومد . البته می گه که خوشش اومده . اما احساسم این رو می گه .
و سفر به جنگل ابر و دوشب تو چادر و وست جنگل خوابیدن . اونم واسه همسرم که تجربه اولش بود و قدری هم استرس داشت.
و اما آخر سر هم خرید آکواریوم و اره اندازی یک آکواریوم خوشگل و ناز به همراه ماهی هایی چون سیلور دالر، سورم،گورامی و.....

حس خوبی به من یکی که میده این آکواریوم . ساعت ها کنار آکواریوم می شینم اما بازهم از دیدنش خسته نمی شوم
لحظه غذا خوردن و جنگیدن برای تهیه غذا
فکر کنم با این گرونی که داره پیش میره یکسال دیگه ما ها هم باید واسه غذا اینجوری دعوا کنیم 
پيام هاي ديگران () | شنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٧ - امیر |لینک به نوشته

سلام
یک ماهی میشه که آپ نکردیم
از اتفاقات خاص این ماه براتون بگم که یه تعداد مهمون داشتیم جهت دید و بازدید بعد از حج. یه روز هم دوستای امیدم اومدن خونمون خیلی جمع باهالی بود همشون 9 سال پیش تو دانشگاه با هم آشنا شده بودن و بعد از تموم شدن درسشون جسته و گریخته همدیگر رو دیده بودند و حالا همه ازدواج کردن. راستی قطعی برق هم که خیلی بی موقع برنامه های آدم رو به هم میریزه و براتون بگم که بعد از ظهر پنجشنبه خوابیدیم که استراحت کنیم که برق رفت و از شدت گرما بلند شدیم و از خونه زدیم بیرون رفتیم کلک چال. جاتون خالی خیلی خوش گذشت. دیگه اینکه گوشی جدید خریدم سونی اریکسون T650 گوشی خوبیه ازش راضیم. دو هفته دیگه هم امتحان کلاس زبان دارم و هیچی نخوندم امیدوارم بتونم بگذرونمش. این هفته هم قراره بریم سفر چون دامادی پسر عموی امیدمه.
پيام هاي ديگران () | یکشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٧ - امیر |لینک به نوشته

حج ، بودن تو را که چون کلافی سر در خویش گم کرده است ، باز می کند.
این دایره بسته ، با یک نیت انقلابی ، باز می شود ، افقی می شود ، راه می افتد ، در یک خط سیر مستقیم ، هجرت به سوی ابدیت. به سوی دیگری ، به سوی او !
هجرت از خانه خویش به خانه خدا ، خانه مردم ! و تو ، هر که هستی ، که ای ؟ انسان بوده ای ، فرزند آدم بوده ای ، اما تاریخ ، زندگی ، نظام ضد انسانی اجتماع ، تو را مسخ کرده است .
و تو ، جاده تاریخ را پیش گرفتی ، به راه افتادی ،کوله بار امانت خدا بر دوشت ، پیمان خدا در دستت ، نام ها که خدا به تو آموخت و در دلت و روح خدا در کالبدِ بودنت و ...
عصر ، تمامی سرمایه ات و تو ، کارت ؟ همه از سرمایه خوردن ! پیشه زندگی ات؟ زیانکاری ، نه زیان در سود ، زیان در سرمایه: خسران! و به عصر سوگند که انسان هر آینه در زیانکاری است.
و تو ، تا حال چه کرده ای؟ زندگی کرده ای !
- چه در دست داری؟
- سال ها که از دست داده ام !
و چه شده ای؟ ای بر سیمای خداوند ! ای مسئول امانت او ؟ ای مسجود ملائک او ؟ ای جانشین الله در زمین ! در جهان !
شده ای پول ، شده ای شهوت ، شده ای شکم ، شده ای دروغ ، شده ای درنده ، شده ای پوک ، پوچ ، خالی ! یا نه ، پر از لجن و دگر هیچ !
اکنون ، هنگام در رسیده است ، لحظه دیدار است. ذی حجه است ، ماه و جج ، ماه حرمت.
و تو ای لجن ، روح خدا را بجوی ، باز گرد و سراغش را از او بگیر ، از خانه خویش ، آهنگ خانه او کن ، او در خانه اش تو را منتظر است ، تو را به فریاد می خواند ، دعوتش را لبیک گوی !
« دکتر علی شریعتی »
( تحلیلی از مناسک حج ، ص۳۸ )
و ما از سفر حج برگشتیم و حسرت یکبار دیگر رفتن در وجودم فعال شده
معمولا کسی که بار اول می رود شاید قدری احساس گیج بودن بکند و نداند که چه باید بکند و چه نباید ولی خوب باید برای سفر بعدی آماده شد.
سعی صفا و مروه که من را یاد روز محشر می انداخت و چقدر هم وحشتناک است روزی که هیچ کس دیگری را نمی شناسد و به طرفی می رود
به زودی از خاطرات سفر خواهیم نوشت
پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٧ - امیر |لینک به نوشته

قرار بود امروز مسافر باشيم و من ديروز از همه خداحافظي كردم ولي ديشت از كاروانمون زنگ زدند و گفتند كه سفر يك روز عقب افتاده. واسه همين هم ديدم خونه كاري ندارم اومدم شركت و تو واحدمون هم از همه زودتر رسيدم. هر كسي كه وارد مي شد چشاش مثل دو تا گردو مي شد
كه شما اينجا چيكار مي كنيد. خلاصه ان شا ا... فردا عازميم حلالمون كنيد. تازه فكر كنم تلفن هاي دل تنگ نباشيد هم فردا شروع بشه چون ما روز جمعه به يه ليست 20 – 30 نفري زنگ زديم و خداحافظي كرديم و گفتيم يكشنبه مي ريم
.
پيام هاي ديگران () | یکشنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٧ - امیر |لینک به نوشته

راستش مدتی هست که می خوام به روز کنم اما خوب به چند دلیل حسش نمیاد :
1. پرشین تو شرکت ما ف ی ل ت ره و من متاسفانه به کلیه وبلاگ های پرشین هم نمی تونم به دوستای خوبی چون مرضیه و ..... سر بزنم و همین هم انگیزه رو از من می گیره
2. کارهام زیاد شده . کلاس زبان اسپانیایی هم شده بلای جون
3...
از خودمون بگم که خوبیم و کم کم داریم آماده سفر می شیم. اوایل زیاد احساس خاصی نسبت به این سفر نداشتم اما هر چی می گذره داره واسم هیجانی تر می شه
هفته پیش هم رفتیم باغ لاله ها خیلی خوب بود. اگه فرصت شد در اولین فرصت چند تا عکسش رو میزارم تو وبلاگ
پيام هاي ديگران () | یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - امیر |لینک به نوشته

امسال برناممون این بود که بریم حج. برا همین تو تعطیلات عید تغییر نام فیش از مادر شوهرم به من (دستش درد نکنه) انجام شد و فقط مونده بود اجازه مرخصی که با توجه به رفتن رئیسم و انجام کارام با سه نفر تو شرکت مونده بودم به کی بگم. خلاصه رفتم پیش مدیرمون و اون هم خیلی استقبال کرد و گفت اصلا مشکلی نیست این سفر رو نباید عقب انداخت.رو این حساب فقط مونده بود اجازه امیدم از مدیرش. که اون هم دیروز انجام شد و افتادیم دنبال کاروان. یه کم بررسی و پرس و جو از اینور اونور و نهایتا به عنوان آخرین ظرفیت یه کاروان تو خرداد ثبت نام کردیم. اگه اطلاعاتی راجع به این سفر دارید بدید. ممنون میشم.
پيام هاي ديگران () | دوشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - امیر |لینک به نوشته

دیروز سالگرد ازدواجمون بود ولی با وجود اینکه پریروز یادم بود، هر دوتامون یادمون رفت و تازه ساعت 9.30 شب بود که با SMS تبریک از یکی از دوستان یادمون افتاد که دو سال پیش چنین روزی، زندگی جدیدی را آغاز کردیم. یادش بخیر
پيام هاي ديگران () | دوشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٧ - امیر |لینک به نوشته

من تو قسمتمون تنها کارشناسی بودم که مستقیم با رئیسمون کار می کردم. بطور متوسط روزی دو ساعت با هم جلسه داشتیم و خیلی کارا رو ازش یاد گرفتم. روز 14 که اومدم سر کار دیدم رئیسم نیومده و 17 که اومد بهم گفت که با توجه به اینکه خانوادش همه خارج از کشورن میخواد یه مرخصی 4 ماهه بگیره و آخر هفته داره میره و اگه کاراش درست بشه دیگه بر نمیگرده. من از قبل از عید خودم رو برا همچین خبری آماده کرده بودم ولی نه به این زودی. خیلی راحت با هم کار می کردیم. یه دو روزی تو خماری بودم تا بفهمم باید کارم رو با کی ادامه بدم که خلاصه متوجه شدم کاری که رئیسم انجام میداد بین 3 نفر(همه اهل فنن ولی 2 نفرشون تو ریز کاری که ما انجام می دادیم نیستن) تقسیم شده و حالا من باید با همه اونا کار کنم. امیدوارم بتونم موفق بشم. احتمال برگشتن رئیسم هم خیلی کمه ولی خوب شایدم برگشت!!!!!!!! امیدوارم
پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٧ - امیر |لینک به نوشته

سال 86 گذشت با همه اتقاقات تلخ و شیرینش گذشت.که به نظرم باید مزه شیرینیاش 1000 سال تو دهن بمونه و تلخیاش خیلی زود فراموش بشه. البته می نویسیمشون چون اونا هم یه بخشی از خاطراتمونن (تجربه هامونن).
حالا بعد گذشت بیش از دو سال از نوشتن خاطراتمون، الان دیگه خوندنش برا من که یادآوری خاطرات شده.
از آخرین خاطرات سال 86 هم سفر شمالمون (چالوس – هتل هایت) بود که خیلی غیر منتظره برنامه ریزی شد و خیلی خوش گذشت. هر دومون خیلی خسته شده بودیم و با این سفر دو هفته آخر اسفند رو بهتر گذروندیم.
کارای آخر سال رو که خودتون می دونید واقعا افتضاحه اصلا دیگه به کارای خونه نمی رسیدم و خونه تکونی رو گذاشتم برا تعطیلات عید. شرکتمون هم که خدا خیرش بده تا 28 اسفند رفتیم سر کار. که البته با پاداشی که روز آخر دادند تونستیم یه بخشی از قرضامونو بدیم.
ولی از یه سری کارا که نمی شد گذشت مثلا نصب حفاظ در جهت حفظ امنیت در ایام مسافرت که نصاب اعصاب برای ما نگذاشت و یا برا عروسی که رفتم آرایشگاه. بین مش و رنگ شک داشتم که آرایشگره مخمو زد خلاصه مش کردم که امیدم هم دوست نداشتو گفت که دیگه نظر نمیده چون من بر خلافش عمل می کنم، ولی واقعا از قصدی نیست. چیکار کنم.
عروسی برادر شوهرم هم که دوم فروردین بود که با وجود فوت پدر بزرگ 93 ساله عروس یه هفته قبل عروسی، مراسم برگزار شد . اول که قرار بود عروسی عقب بیفته خیلی ناراحت شدم ایشالا برای هیچ کس اینجوری نشه.
برنامه سفر عید هم اینجوری بود که بعد از ظهر 28 ام رفتیم یزد دیدن پدربزرگم که 1.5 سالی بود دیدنشون نرفته بودیم و سال تحویلو اونجا بودیم و بعد سال تحویل هم رفتیم جنوب خراسان که قرار بود دوم عروسی باشه. تا صبح ششم هم اونجا بودیم و بعدش هم برگشتیم تهران. هشتم هم خانواده امیدم با اصرار ما اومدن تهران و تا دوازدهم با هم بودیم. سیزدهم هم مثل هر سال بخاطر شلوغی خیابونا و پارکها از خونه بیرون نرفتیم و تو خونه بودیم که کارامون رو برای شروع سال کاری جدید تموم کنیم.
امروز هم بعد 15 روز اومدم سره کار ولی خبره خاصی نیست و همش عید دیدنیه. گفتم بهتره خاطراتمونو بنویسم.
امیدوارم امسال برای همه سال خوبی باشه و اتفاقات شیرینی ازش براتون بمونه.
پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٧ - امیر |لینک به نوشته

